بايگاني روايات 

مشاهده تمام متون

  • 2010
  • 2009
  • 2008
  • 2007
    • November
    • October
    • September
      • متن جدید
        09/27/07
        کاشکی یکی پیدا میشد بعد از مدتها تمام فکر تو رو از توی مغز من می دزدید تا دوباره بازم فقط به تو فک کردنو شروع کنم...

      • توی شهر سایه ها ( 17 )
        09/23/07
        شاه دوید تو قصر
        در صندوقچهء قصر رو باز کرد ، توش پر از دارو بود
        از میون اون همه یک دونه شیشه رو برداشت
        توش پر از پودرای خواب آور بود
        یکی یکی مردومو خواست بحضو

      • توی شهر سایه ها ( 16 )
        09/19/07
        یعنی مردم شهر سایه ها ، اصلا آرزو ندارن تا بگن؟
        یعنی هیچ خوابی واسه فرداهاشون نمی بینن؟
        آهان! نکته همینجا بود
        مردم شهر سایه ها وقای خوابن ، اصلا خواب نمی بینن..

      • توی شهر سایه ها ( 15 )
        09/18/07
        اما پادشاه می خواست که از این به بعد ، خود مردم ببینن چی کم دارن
        ولی هر چی صبر می کرد
        هیچ کس هیچی نمی گفت
        دوباره رفت توی فکر
        گاهی می شست این ور ، گاهی اون ور
      • توی شهر سایه ها ( 14 )
        09/17/07
        همه راضی بودن
        اما اونجا هیچکسی سایه نداشت
        توی شهر سایه ها رنگ نبود ، فصل نداشت
        توی شهر سایه ها ، پادشاه یک غصه داشت
        اون دلش می خواست یکی پیدا بشه ، یک چیزی از

      • توی شهر سایه ها ( 13 )
        09/16/07
        اما طولی نکشید تا فهمید ، واسه نازکردن گل ، باید هر روز به اونها آب داد
        تنشون رو لخت کرد ، روی اون پوست لطیفشون یواش آب پاشید
        گلا از اینکار خیلی لذت می برن
        آخه ق

      • توی شهر سایه ها ( 12 )
        09/12/07
        توی شهر ، پر شده بود از هیجان ، از شادی
        اما اونجا هیچکسی سایه نداشت
        توی شهر سایه ها رنگ نبود ، فصل نداشت
        مدتی بود که مردم همه خوش ، اما پادشاهشون یک غصه داشت ،
      • توی شهر سایه ها ( 11 )
        09/09/07
        وقتی خورشید در اومد ، دل پادشاه شکست
        دل پادشاه دوباره غصه داشت
        آخه اونجا که اصلا رنگ نداشت
        دیگه ماهی گلی زیر آفتاب ، رنگش طلایی نمی شد
        شده بود مثل باقیه مرد

      • توی شهر سایه ها ( 10 )
        09/07/07
        بالاخره یک جفت انتخاب شدن.
        دُم اونا از همه بلند تره.
        سوار تنگ شدن
        پادشاه چشماشو بست
        روی دکمهه فشاری داد
        وسط رودخونه شهر سایه ها فرود اومد.
        تنگو داد به م

      • توی شهر سایه ها ( 9 )
        09/06/07
        شاهه تصمیم میگیره ، دوباره سفر کنه ،
        بره زمین ، واسه شهرشون یک جفت ماهیه خوشگل بیاره...
        بار و بندیل نمی خواست ،
        اون فقط یک تنگ بزرگ همراش بود
        روی یک دکمه فشار

      • توی شهر سایه ها ( 8 )
        09/04/07
        توی شهر سایه ها ، حالا دیگه ماه داشت
        اما اونجا هیچکسی سایه نداشت
        توی شهر سایه ها رنگ نبود ، فصل نداشت
        توی شهر سایه ها ، پادشاه یک غصه داشت
        آخه اون تنها کسی بو

      • توی شهر سایه ها ( 7 )
        09/03/07
        پیرمرد حس می کرد که توی اون معبد ، بیشتر از همیشه به خدا نزدیکه
        همیشه درد دلاشو توی اونجا با خدا بُر میزد.
        پیش خودمون بمونه ، آخه اونم یک بار عاشق شده بود...
        بگذر

      • توی شهر سایه ها ( 6 )
        09/02/07
        پادشاه گفت که می خواد توی شبا
        اگه گاهی دل یک کسی گرفت ، کسی عاشق شده بود ، کسی گم کرده ای داشت ، یا اصلا ، خواب نداشت
        بشینه رو پشت بوم ، با ماه حرف بزنه ، یعنی توی چش

    • August
    • July
    • June
    • May