توی شهر سایه ها ( 4 ) 
اما اونجا هیچکسی سایه نداشت.
توی شهر سایه ها ، رنگ نبود ، فصل نداشت.
پادشاه شهر ما ، تو دلش یک غصه داشت.
آخه اون تنها کسی بود که گاهی میرفت سفر.
اون فقط از رو زمین ، ماهو دیده بود
آخه شهر سایه ها ، ماه هم نداشت.
اما هرچقد قشنگ به مردم اش نگاه می کرد ، هیچکسی نبود بخواد بفهمه که اون چی میگه. اون چی دیده که اینجوری دلش می خواهد ، وسط شبای شهرش اونوهم داشته باشه...
حالا اون باید چی کار می کرد؟
چجوری باید به مردم می رسوند که ماه چیه ، چه شکلیه؟
آخه توی شهر سایه ها ، هیچکسی با هیچکسی حرف نمی زد ، همه آروم بودن...
شاه شهر سایه ها ، یکهو یک فکری کرد
یکی از دکمه های روی دسته صندلیشو فشاری داد
اینجوری یکی از سربازاشو خواست که بیاد.
آخه شهر سایه ها ، کلی داشمند داشت.
یک عالم تکنولوژی ، چند هزار تا اختراع.
کلی هم دکمه های جادویی داشت که با سیم به هیچکجا وصل نبودن
اما توی ارتباط ، مردمو کمک می داد...
خلاصه سربازه اومد
توی چشای پادشاه هی زل زد.
پادشاه چند دقه ای نگاش می کرد ، بعدشم چشماشو بست
سربازه رفت.
فردا که شد اون برگشت ، پشت سرش...

یک جمله کلیدی از قسمت های بعدی : روزی یک بچه به دنیا نمیاد.


[ 2 ] ( 12 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 20 )

<< <صفحه قبل | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | صفحه بعد> >>