توی شهر سایه ها ( 10 ) 
بالاخره یک جفت انتخاب شدن.
دُم اونا از همه بلند تره.
سوار تنگ شدن
پادشاه چشماشو بست
روی دکمهه فشاری داد
وسط رودخونه شهر سایه ها فرود اومد.
تنگو داد به ماهی ها تا بشه خونهء اونا.
مردم شهر سایه ها ، همگی خواب بودن
ماهی ها هم خوابیدن
اما پادشاه تا صبح بیدار نشست
وقتی خورشید دراومد ، دل پادشاه شکست...

یک جمله کلیدی از قسمت های بعدی : آخه قلقلک می شن.

[ 6 ] ( 22 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 15 )

<< <صفحه قبل | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | صفحه بعد> >>