بیست و هفتم 
و در آنجا درختی هست
و خانم درخت پسربچه ای را دوست دارد
و پسربچه هر روز به آنجا می آید
و برگ های خانم درخت را جمع می کند
و با آنها تاجی میسازد و پادشاه جنگل را بازی می کند
و هرروز به خانم درخت تاکید می کند که روزی یک پادشاه واقعی خواهد شد
و به خانم درخت می گوید :
پادشاه که شدم ، پولدار می شوم…
پولدار که شدم…
اول جهانبانی ،
یک خانه سه نبش می خرم
که صبح هایش …
عین سه شنبه های خانه عزیز
پر از نور باشد
بعد همه پرده ها را بکشم و تا شب بخوابم
و عصرهای جمعه که دنیا تعطیل شد
تو بیایی تا دونفری ،
غذای چینی بخوریم و قهوه ترک
و روی دیوار پر باشد از عکس های دو نفری
یادگار من و رفیق در جبهه مرده ام

پاورقی : این قسمتو از تو وبلاگ آرش دظدیدم
پاورقی تر : اصلا دلم می خواد قلت بنویسم ببینم کی می تونه جلومو بگیرح؟
پاوقی تر ترین : تازه همین امشب رفتم موهامم کوتاح کردم ببینم کی می تونه جلومو بگیرح؟
پاورقی تر ترین تر : راستی درباره این قسمت هم به آرش گفته بودم که می تونه چنصدتا از این بنویسه که همه اش با همین جمله پولدار که شدم شروع بشه، ولی حرف گوش نمی ده که این بچه. منم یکیشو آوردم تو شماره های خانم درخت تا ببینیم در عاینده چه اطفاغی می افته
پاورقی تر ترین تر ترین : از همون خنده های خودم که همه جاتو کج می کنه
پاورقی تر ترین تر ترین تر : به تو چه ؟


[ ]   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 20 )
بیست و ششم 
و در آنجا درختی هست
و خانم درخت پسربچه ای را دوست دارد
و پسربچه هر روز به آنجا می آید
و برگ های خانم درخت را جمع می کند
و با آنها تاجی میسازد و پادشاه جنگل را بازی می کند
و پسربچه در حین بازی ، خانم درخت را برای جشن تولدش به خانه اشان دعوت می کند
و تنها آرزوی خانم درخت همین می شود
و خانم درخت رو به ماه می کند و همین را می خواهد
وماه رو به خدا می کند و همین را می خواهد
و خدا فرشته ای را می فرستد و همین را دستور می دهد
و خانم درخت به دختر بچه ای تبدیل می شود با چشمهایی روشن ، موهایی طلایی و کفشهایی بلورین
و به میهمانی پسربچه می رود
و از همه چیز لذت می برد
و باشنیدن ضربه های نیمه شبِ ساعت شهر ، مجبور به رفتن می شود
و خانم درخت شروع به دویدن می کند
و کفش بلورین خانم درخت روی پله ها جا می ماند
و صدای ضربه های ساعت به گوش می رسد
و دخترک برای همیشهء همیشه ناپدید می شود
وفردای آن شب باز پسربچه می آید
و در دستش کفش بلورینی دارد
و داستان ناپدید شدن دختر بچه ای را برای خانم درخت تعریف می کند
و خانم درخت قطره ای اشک می ریزد
و پسر بچه کفش بلورین را به پای خانم درخت اندازه می زند


[ ]   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 15 )
بیست و پنجم 
و در آنجا درختی هست
و خانم درخت پسربچه ای را دوست دارد
و پسربچه هر روز به آنجا می آید
و برگ های خانم درخت را جمع می کند
و با آنها تاجی میسازد و پادشاه جنگل را بازی می کند
و هر شب به همراه تاج خود به خانه باز می گردد
و در غیاب پسر بچه ، دل خانم درخت همیشه برای او می لرزد
و خانم درخت همیشه منتظر کامل شدن ماه می ماند
و هر شب که ماه کامل است ، خانم درخت از هیبت خود بیرون می آید
و تنها تا نواختن دوازدهمین ضربه ساعت بزرگ شهر فرصت دارد که پسر بچه خود را شکار کند
و از فردای آن شب ، خانم درخت سعی می کند تا پسربچه دیگری را دوست بدارد
و هر شب دلش برای او بلرزد
و تا کامل شدن دوبارهء ماه صبر کند.


[ ]   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 20 )
بیست و چهارم 
و در آنجا درختی هست
و خانم درخت پسربچه ای را دوست دارد
و پسربچه هر روز به آنجا می آید
و برگ های خانم درخت را جمع می کند
و با آنها تاجی میسازد و پادشاه جنگل را بازی می کند
و گاهی هم از بازی کردن خسته می شود ، مثل همه بچه های دیگر
و گاهی هم همانجا می خوابد و استراحت می کند ، در زیر سایهء خانم درختو خانم درخت سعی می کند که از خواب آرام او مواظبت کند
و وقتی که مگسی بر روی پیشانی سفید پسرک که غرق خواب است می نشیندخانم درخت با بزرگترین شاخه خود و با تمام قدرتش به او می کوبد تا با کشتن مگس ، خواب آرام پسر بچه ادامه بیابد.


[ ]   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 15 )
بیست و سوم 
و در آنجا درختی هست
و خانم درخت پسربچه ای را دوست دارد
و پسربچه هر روز به آنجا می آید
و برگ های خانم درخت را جمع می کند
و با آنها تاجی میسازد و پادشاه جنگل را بازی می کند
و در زیر سایه خانم درخت ، مثل یک پادشاه واقعی ، به استراحت می پردازد
و خانم درخت از پسر بچه خوب مراقبت می کند
و خانم درخت برای پسر بچه ، با صدایی نرم ، ترانه می خواند.


[ ]   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 15 )
بیست و دوم 
و در آنجا درختی هست
و خانم درخت پسربچه ای را دوست دارد
و پسربچه هر روز به آنجا می آید
و برگ های خانم درخت را جمع می کند
و با آنها تاجی میسازد و پادشاه جنگل را بازی می کند
و برای تفریح پادشاهی ، به تماشای پریدن پرنده ها از روی شاخه های خانم درخت می نشیند
و پسربچه پیش خود فکر می کند که خانم درخت به پرنده ها پرواز کردن را یاد داده است
و پسر بچه خانم درخت نزدیک تر می شود
و پسر بچه با صدایی آرام از خانم درخت می خواهد تا به او هم پرواز کردن را یاد بدهد
و خانم درخت سرش را خم می کند و در گوش پسر بچه چیزی می گوید
و پسر بچه از شاخه های خانم درخت بالا می رود
میخندد
و واقعا پرواز می کند
و به آسمان می رود
و دوباره روی شاخه خانم درخت می نشیند
و پسر بچه با هیجان زیاد فریاد می زند :
… به من هم پرواز کردن را یاد داد …


[ ]   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 20 )
بیست و یکم 
و در آنجا درختی هست
و خانم درخت پسربچه ای را دوست دارد
و پسربچه هر روز به آنجا می آید
و برگ های خانم درخت را جمع می کند
و با آنها تاجی میسازد و پادشاه جنگل را بازی می کند
و با یک شمشیر چوبی
از خانم درخت در مقابل دشمنان دفاع می کند
و پسر بچه یک روز در همین جبهه زخمی می شود
و خانم درخت او را بغل می گیرد و به شهر می برد
و مردم شهر از صدای حرکت خانم درخت وحشت می کنند
و مردم می بینند که خانم درخت پسربچه ای را بین شاخه های خود گرفته و به طرف آنها می آید
و مردم شروع به فرار می کنند.


[ ]   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 15 )
بیستم 
و در آنجا درختی هست
و خانم درخت پسربچه ای را دوست دارد
و پسربچه هر روز به آنجا می آید
و برگ های خانم درخت را جمع می کند
و با آنها تاجی میسازد و پادشاه جنگل را بازی می کند
و روز که تمام می شود ، دوباره خودش می شود تا برود که بخوابد
تا آنجایی که پسر بچه می داند ، پادشاه ها آنقدر سرشان شلوغ است که حتی وقت خوابیدن هم ندارند.


[ ]   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 15 )
نوزدهم 
و در آنجا درختی هست
و خانم درخت پسربچه ای را دوست دارد
و پسربچه هر روز به آنجا می آید
و برگ های خانم درخت را جمع می کند
و با آنها تاجی میسازد و پادشاه جنگل را بازی می کند
و برای خود آرزوهای خوبی می بافد تا وقتی که بزرگ شد به همه آنها برسد
و در تمام آرزوهایش ، برای همیشه از این دهکدهء کوچک می رود.


[ ]   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 15 )
هجدهم 
و در آنجا درختی هست
و خانم درخت پسربچه ای را دوست دارد
و پسربچه هر روز به آنجا می آید
و برگ های خانم درخت را جمع می کند
و با آنها تاجی میسازد و پادشاه جنگل را بازی می کند
و به پرنده ها دستور می دهد که دیگر مزاحم خانم درخت نشوند
و برای فراری دادن پرنده ها ، با یک تکه چوب ، محکم به خانم درخت می کوبد
و خانم درخت به خود می لرزد.


[ ]   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 20 )

<< <صفحه قبل | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | صفحه بعد> >>